چند روزی ست که زمستان رخت سفید خودش را بدجوری پهن کرده وسط باغچه و حیاط و کوچه . چند روزی است که یخ بندان آذین بخش شهرم شده است ومن خوشحالم. خوشحالم که شال و کلاه می کنم و به مغازه که می روم از سرما مثل بید می لرزم تا بخاری کوچولویم کمی اتاق را گرم کند.. حس کردن سرمای سرد بهمن می ارزد به روزهای گرم و بی هویتی که انگار فصل ها را گم کرده باشی...
روزهایم می گذرد مثل همه روزهایی که با اندوه و شادی در هم آمیخته. مثل همه شب هایی که دلهره ی و استرس بیماری پدر جانم را ذره ذره از بین می برد اما شادم .. شادم که خدا آن بالا هست مثل همه روزها و شب هایی که در تنهایی و درد و تلخی های زندگی به دادم رسیده . هرچند هنوز با ایده آل های زندگی ام فاصله دارم اما می روم تا روزها و شب های سرد و سیاهم را به فردایی گره بزنم که یک روز فکر می کردم آرزویی دست نیافتنی است. من به فرداهای روشنم ایمان دارم حتی اگر به آن ها نرسم شماچطور؟!
راستی چند تا عکس از همین روزهای انجماد و زمستان واقعی گرفته ام :)
خونه تون حس خوبی بهم میده
تابستونش اونجوری زمستونش اینجوری
وای چقد برف
هنوزم تو باغچه برف هست...
تازه کوچه ها یخ زده
چه عکسهای خوبی!
برایتان موفقیت توام با سر بلندی آرزومندم
شما هم به من سر بزنید واقعا دست گلتون درد نکنه،تشکرررررررررر
65188
ممنونم. چشم حتما میام