امروز سالروز تولد ت بود. تویی که روزهای خوبی از آن سالهای در کنار هم بودن داریم. روزها و شبهای خاطره انگیزی که از ان همه تنها چند قطعه عکس و چند ترَک فیلم مانده است .. ناگهان چه زود این همه عشق و محبت و مهربانی به سردی و سکوت گرایید. و امروز من حتی شماره ات را نداشتم که به تو تبریک بگویم .. چه عمه بی معرفتی ... جالب انگیزتر اینکه فکر می کردم فردا سالروز تولدت است... به توکه حالا برای خودت خانم دکتر شده است. . همه از هم دوریم و انتظار بیهوده ای است اگر بخواهیم مثل گذشته باشیم. اتفاقات پیچیده ای در زندگی آدم می افتد که حتی نزدیک ترین ها هم به باد فراموشی سپرده می شود. حتی نزدیک ترین و هم خون ترین آدم ها مثل برادرزاده و خواهر زاده و عمه و خاله و...
برادرزاده عزیزم ! یادت هست! آن روز عصر خانوادگی رفتیم در دل روستای زییا . در دل طبیعت بهشت گونه اش نشسته بودیم. پشت به پشت هم تکیه داده بودیم و مثل همیشه ترانه ها را زیر لب زمزمه می کردیم که ناگهان سگی از کنارمان گذشت و هردو برای لحظه ای میخکوب شده بودیم و از ترس زبانمان بند آمده بود... آخ که چقدر بعدش خندیدیم ..
یادت هست آن روزهای مزرعه با هم صدایمان را روی سرمان گذاشته بودیم و ترانه ی جاده ی گوگوش را درحالیکه در جاده باریکی که دوسویش گندمزار بود قدم می زدیم می خواندیم .. و چقدر تپق می زدیم و چقدر می خندیدم... بیچاره گوگوش اگر می فهمید که ما ترانه هایش را اینطور می خوانیم از خوانندگی پشیمان می شد.
من و تو دوست هم بودیم نه عمه و برادرزاده ، من که نسبت به عمه هایم حس غریبی داشتم . می خواستم عمه ی خوبی برایت باشم .. می خواستم از عمه بودن همیشه ذهنیت خوبی داشته باشی... اما حیف که روزگار آنقدر آدم را در خودش می چلاند و می پیچاند که آدم حتی حوصله خودش را هم ندارد چه رسد به دیگران ..
چه روزهایی را در کنار هم خندیدیم و حرف زدیم و ... و حالا تو دندانپزشک موفقی هستی که سال بعد ... همین موقع که خیلی هم دور نیست و می دانم به سرعت نور می گذرد از ما دور خواهی شد. هرچند الان هم نزدیک نیستی .. محبتها کم شده . تقصیر خودمان است که هی کلاف پیچ در پیچ زندگیمان را سردرگم تر کردیم و تنها تر شدیم .. سال بعد تو هم به پدر و برادرت و مادرت ملحق خواهی شد... تو هم خواهی رفت آن سوی مرزها.. و دریاها ... و ما اقیانوس ها از هم فاصله می گیریم ... و بعد در تنهایی و دلتنگی ها ..خودمان را دلخوش می کنیم به چند عکس و چند تراک فیلم و خاطرات خوبی که هرگز از ذهنمان نخواهد رفت.. تولدت مبارک عزیز دلم !
نذار فاصله ها زیاد شن ...حتی از فرسنگ ها دور تر بذار قلبتون به هم نزدیک باشه قلب که نزدیک باشه کافیه...
دوباره شروع کن ...شاید از هم دور باشید اما این شبکه های اجتماعی هم که کار رو آسون کردن......شبی 20 دقیقه هم که باهم چت کنید کم کم قلب هاتون دوباره به هم نزدیک میشه...
گاهی نمی شود که نمی شود. همیشه فاصله هایی هستند که مانع رسیدن آدم به دلخواسته هایت می شوند.
بازم ازت ممنونم
میدونی چیه فائزه دلم نمیخواد کسی رو اینطور دوست داشته باشم. از قبل خودمو آماده ی جدایی میکنم شاید وقتی میفهمم کسی قراره بره کمی شوکه بشم ولی ترجیح میدم وابسته نشم حتی به خواهر و برادرم و اینکه اونی که به رفتن فک میکنه یا کلا هر طور دور شدنی، من باشم
بیخیال برادرزاده تا حالا که اینجا بوده چه فرقی میکرده؟چیکار کرده تو این چند سال؟ مگه نه که بیشتر اوقاتش درگیر درس و کارش بوده؟ببخشید البته
فائزه چند روز پیش مامان بزرگم فوت شد
روز اول خیلی گریه کردم ولی بعد به خودم گفتم تو که سالی یک بار هم نمیدیدیش خب چه فرقی میکنه برات مهم اینه که این زندگی دیگه به دردش نمیخورد و حالا شاید شرایطش بهتره
تسلیت میگم عزیزم... روحش شاد
راست می گی . وقتی حرف رفتن میشه فکر می کنی همه دلتنگیات ریخته تو دلت.. اما راستشو بخوای پنج شیش سالی هست که خیلی از هم دوریم .. همونطور که داداشم با پسرش یه سال پیش رفت ... دلتنگی ها به نظر من ربطی به فاصله ها نداره